حوا/21:ای وای دلم...
هی دلم برای تو تنگ میشود.برای خودمان تنگ میشود.برای آنوقتها که عشق از سر و کولمان بالا میرفت و خودمان را خفه میکردیم از عاشقی کردن درحالیکه میدانستیم یک روزی میاید که از هم جدا میشویم و آمد.از آن روز خیلی روزها گذشته.خیلی ماه ها گذشته.اما انگار همین دیروز بود جان من!همین دیروز بود انگار که زنگ میزدی و ساعتها حرف میزدیم و بین حرفهایمان به کارهایت میرسیدی!و باز موقع خداحافظی میگفتی:اسمس یادت نرود!خسته نمیشدیم ازین کارها.ازین حال ها.مثل بچه های 15ساله ای که بار اول است عاشق میشوند تکه تکه میشدیم از عشق.ای وای...
انگار همین حالاست آن روزی که هیچوقت نیامد.که من و تو توی کلبه ای وسط جنگل میان صدای شغال ها و قلقل کتری و نور فانوس تا ابد عشق بازی کنیم...
حوا/20:چرا؟
شنیده بودم آدم وقتی کسی را دوست دارد،همه جا همه را شبیه او می بیند.
پس چرا هیچ جا هیچکس ذره ای شبیه تو نیست؟
آدم/11 :مانتوی سفید تو خیابونای تهرون
ماه مبارک که تموم بشه
من تورو می بینم
با مانتوی سفیدت
غروب ها
توی خیابونای تهرون
که تنهایی داری راه میری و می خندی
به کی می خندی؟
به من می خندی؟
بی من می خندی؟

حوا/19:آدم!تو کی هستی؟
گاهی با خودم فکر میکنم چقدر کم می شناسمت.تو خوبی،مهربانی،با اخلاقی،خوش قلبی،کم حوصله ای.کمی تنبلی مثل من.اهل عادت کردنی مثل خودم.خاطره بازی مثل خودم.اما اینها خیلی کم است برای منی که دلم میخواهد ترا کشف کنم.مهم نیست از توی این کشفیات چی بیاید بیرون.مهم این است که تو را کشف کنم.خود خود تو را.فقط همین!
تو حرف میزنی.اما حرف نمیزنی.میگویی اما نمیگویی.من گاهی به این فکر میکنم که تو اصلا به خدا اعتقاد داری؟تو دین داری یا بی دینی؟تو زندگی کردن را دوست داری یا همین الان آماده مردنی؟تو امید را میدانی چیست؟تو چی را قبول داری؟چی را دوست داری؟از چی بدت میاید؟دوست داری چطور زندگی کنی؟اصلا چرا داری زندگی میکنی؟تا حالا به این فکر کرده ای؟تا حالا دلیلی برای زندگی کردن پیدا کرده ای؟
نمیدانم چرا نمیشناسمت.نمیدانم نمیخواهی که بشناسمت یا برایت مهم نیست یاحوصله اش را نداری _مثل خیلی وقتها که میگویی باشد بعدا درباره اش حرف میزنیم و آن بعدا هیچوقت نمیاید_یا...گمانم فکر میکنی لزومی ندارد.ما که بیش از این باهم نخواهیم بود.ها؟
اما نمیدانی چه لذتی دارد یک فهرست بلند بالا داشته باشم از تمام فکرها و احساساتت.عزیزم،میدانم عاقبت مان یک نوع شدیدتری از همین جدایی است که حالا داریم تجربه میکنیم.اما این بهانه خوبی نیست.حسرت نداشتنت کافی است.اما میدانم یک روز بدجوری حسرت کشف نکردنت را هم خواهم خورد.حسرت نشناختنت را.
پ.ن:چهار ماه پیش بود...