تا...
چرا نمی روی؟ چرا نصفه نیمه می روی؟ چرا یک جوری نمی روی که انگار هیچ وقت نبوده ای؟ وقتی قرار شد برویم، من تمام و کمال رفتم. اما تو تقلب کردی. یک جوری رفتی که هر روز با رویایت زندگی کنم، اما نتوانم حتی کلمه ای به زیان بیاورم. یک جوری رفتی که انگار نرفتی...
من دوستت دارم اما...
ای وای...
حوا/21:ای وای دلم...
هی دلم برای تو تنگ میشود.برای خودمان تنگ میشود.برای آنوقتها که عشق از سر و کولمان بالا میرفت و خودمان را خفه میکردیم از عاشقی کردن درحالیکه میدانستیم یک روزی میاید که از هم جدا میشویم و آمد.از آن روز خیلی روزها گذشته.خیلی ماه ها گذشته.اما انگار همین دیروز بود جان من!همین دیروز بود انگار که زنگ میزدی و ساعتها حرف میزدیم و بین حرفهایمان به کارهایت میرسیدی!و باز موقع خداحافظی میگفتی:اسمس یادت نرود!خسته نمیشدیم ازین کارها.ازین حال ها.مثل بچه های 15ساله ای که بار اول است عاشق میشوند تکه تکه میشدیم از عشق.ای وای...
انگار همین حالاست آن روزی که هیچوقت نیامد.که من و تو توی کلبه ای وسط جنگل میان صدای شغال ها و قلقل کتری و نور فانوس تا ابد عشق بازی کنیم...
حوا/20:چرا؟
شنیده بودم آدم وقتی کسی را دوست دارد،همه جا همه را شبیه او می بیند.
پس چرا هیچ جا هیچکس ذره ای شبیه تو نیست؟
آدم/11 :مانتوی سفید تو خیابونای تهرون
ماه مبارک که تموم بشه
من تورو می بینم
با مانتوی سفیدت
غروب ها
توی خیابونای تهرون
که تنهایی داری راه میری و می خندی
به کی می خندی؟
به من می خندی؟
بی من می خندی؟
